|
فصل 2 : حكايت ديدار جوان با باغباني سالمند جوان به سوي شهر دولتمند آني رهسپار شد با هزاران فكر و سؤال در ذهن پس از وارد شدن به امارات مستخدم به او گفت كه دولتمند آني در اين لحظه نميتواند او را ببيند و بايد در باغ منتظر بماند. در حال قدم زدن در باغ به باغبان پيري برخورد كه به نظر با حيثيت بود. باغبان از او پرسيد: اينجا چه ميكني؟ جوان پاسخ داد: مي خواهم دولتمند آني را ببينيم، جوياي اندرزش هستم. باغبان گفت: 10 دلار داري؟ جوان گفت: اين تمام پول همراه من است. باغبان گفت: عاليست فقط به هين مقدار احتياج دارم. بالاخره با تمام شكو ترديد تمام دارايي همراهش را به باغبان داد، در صورتي كه بعد از چند دقيقه فهميد كه باغبان 000/25 دلار به عنوان پول توجيبي به همراه دارد،اول خشمگين ولي بعد متوجه شد كه او همان دولتمند آني است. اولين قدم اين بود كه جوان بخواهد دولتمند شود و با صداي بلند فكر كند آنها براي صرف شام روبروي هم نشستند دولتمند جام شرابش را بلند كرد و گفت بيا به سلامتي نخستين ميليون دلار تو بنوشيم. بالاخره جوان در اتاقش تنها ماند، اتاقي بسيار مجلل با يك پنجره كه از سطح زمين بسيار فاصله داشت. نامه را گشود، در كمال تعجب صفحه را خالي و سفيد يافت. احساس كرد چقدر ابله است كه در مقابل يك نامه سفيد مبلغ گزافي پرداخت كرده، او اغفال شده بود. تصميم گرفت فرار كند. شايد زندگيش در خطر باشد، اما در از بيرون قفل شده بود و هرچه زنگ زد مستخدم نيامد، زنداني شده بود. روي تخت دراز كشيد و پس از كلي پريشاني خواب او را ربود. فصل 5 : حكايت آموزش ايمان صبح بعد جوان تنها انديشه اش اين بود كه پي رمرد را بيابد؛ اسرارش را ب او بدهد و چكش را پس بگيرد. به سمت در رفت ديگر قفل نبود. پير مرد را سر ميز صبحانه يافت كه داشت سبكه را به هوا ميانداخت. جوان را ديد و گفت فقط 15 بار بلدم به صورتي يندازم كه ميخواهم باز 11 ببازم. جوان دريافت كه ديروز كلك خورده، پير مرد گفت من فقط مهارتم را به كار گرفتم بعضيها شرافت را با مهارت اشتباه مي گيرند و اين دو با هم متفاوتند جوان گفت شما به من كلك زديد. دولتمند جواب داد: ان راز دولت است. پير مرد گفت شما بصرت نداريد اين كاملاً طبيعي است، ذهنتان هنوز نابالغ است، هر بار به شك افتادي به ياد بياور كه نبوغ در سادگي است. ابتدا قبول اين موضوع مشكل است، ولي بعد از زماني فهم و ادراكش آغاز ميشود. دقيقاً با تمام وجودم همين اميد را داشتم فهم ـ و ادراك» پس از شما مي خوهم اندكي ايمان داشته باشي، اگر رازي وجود داشته باشد به خاطر ايمان صاحب ميشوي و اگر نه چيزي را از دست نميدهد. فصل 6 : حكايت آموزش تمركز بر هدف دولتمند گفت زمان با من بودن محدود است. هر سؤالي داري بپرس اگر ميخواهي براستي دولتمند شوي رقمي كه مي خواهي به دست آوري و زماني را كه براي بدست آوردن آن به خود ميدهيد روي همان برگه بنويس. تمام كساني كه دولتمند شدهاند با نوشتن رقم و زمان آن، به آنچه خواستند رسيدند. «اگر نداني به كجا ميروي، احتمالاً به هيچ كجا نخواهي رسيد» اكثر مردم از اين اصل بيخبرند كه زندگي دقيقاً به همان چيزي را مي دهد كه مي خوهيم، پس به من بگو سال آينده چقدر ميخواهي بدست آوري. جوان با اين كه مجاب شده بود، حرف پير مرد درست است، با تأسف گفت نمي دانم، دولتمند گفت: خوب رقمي را بنويس كه دوست داري تا سال آينده داشته باشي. به تو فرصت مي دهم، سپس ساعت شني روي ميز را برگرداند و وقتياخرين دانة شن پايين افتاد هنوز رقم معيني انتخاب نكرده بود. دولتمند پرسيدك خوب! جوان بزرگترين رقمي را كه به ذهنش ميرسد اهسته برروي كاغذ نوشت. فقط 000/50 دلار. انتظار داشتم براي بار اول بنويسي 000/500 دار. پس از الآن كاري شروع مي كنيم به نام كاركردن با خويشتن. از جوان خواست ذهنش را گسترش دهد و رقمي ديگر بنويسد. 000/75 دلار نوشته شد. پيرمرد گفت: درون هر انسان نعي رم است اين شهر هم دقيقاً همان صورتي است كه تصويرش مي كني. با افزايش رقمي كه نوشتي حد و مرز شهر خود را گستردي. بزرگترين محدوديتها، حدودي است كه انسان به خويشتن تحمل مي كند. از اين رو بزرگترين مانع كاميابي، مانعي ذهني است. پير مرد از جوا خواست اين بار رقمي بسيار جسورانه تر بنويسد. جوان نوشت 000/100 دلار و اعتراف كرد اين حداكثر رقمي است كه مي ـواند تصور كند. راز هر هدف اين است كه هم جاه طلبانه باشد و هم قابل دسترس اكنون به اتاقت برو و تارخي روز، ماه ، سال زماني را بنويس كه دولتمند شدهاي و ميخواهي همانطور باقي بماني. مادامي كه به آرمان دولمند شدن خو نگرفتهاي و اين آرمان بخشي از زندگي و درونيترين انيدشههايت نشد. هيچ چيز نميتواند به تو كمك كند تا دولتمند شوي. فصل 8 : حكايت كشف نفوذ كلام پير مرد پرسيد: تمرين چطور بود به خير گذشت؟ جوان گفت: بله اما سوالهاي زيادي دارم. اول اينكه چگونه باور كنم كه ظرف مدت كوتاهي دولتمند ميشوم در صورتي كه هنوز خيلي جوانم و حتي نمي دانم در چه رشتهاي مي خواهم مشغول به كار شوم. پير مرد جواب داد: جواني مانع نيست. افراد بي شماري از توجوانتر دولتمند شده اند مانع عمده بيخبري از راز است. يا دانستن و به كار نبستن آن. جوان گفت: من آماده به كارگيري آن هستم ولي نمي توانم صادقانه خود را مجاب كنم كه دولتمند ميشوم. پير مر گفت: طبيعتاً چندي زماني خواهد برد تا آنچه در طول اين سالها بافتهاي بشكافي. هرچه منش انسان نيرومندتر باشد، انديشههايش قدرتمند تر خواه بود و سريعتر متجلي خواهد شد» هراكلس فيلسوف وباستاني يوناني بر اين باور بود كه: منش يعني تقدير. خواستن بهترين مايه بقاي انديشههايت است. هرچه خواستن شديدتر باشد خواستةهايت با شتابي افزونتر در زندگي متجلي ميشود. راه دولتمند شدن خواستن شديد آن است، در هر زمينه زندگي، صميميت و شدت،لازمة كاميابي است. آرزوي سوزان لازم است اما كافي نيست آنچه فاقد آني ايمان است و راه كسب ايمان از طريق تكرار كلام است. جوان گفت: فكر ميكنم مبالغه ميكنيد چطور ميتوان از طريق جادوي كلام دولتمند شد. پير مرد نامهاي به جوان داد تا در تنهايي بخواهند در نامه فقط يك كلمه نوشته شده بود خدا نگهدار امضاء دولتمند ني. همان موقع صداي عجيب از پشت سرش شنيد. كامپيوتري كه تا به حال متوجه آن نشده بود روي صفحه آن اين جمله تكرا شده بود: فقط يكساعت از زندگي باقي مانده نوشته شده در تاريخ: ۱۴ مهر ۱۳۸۸
ساعت: ۰۸:۲۷:۴۱ توسط: حميد آذرمنش موضوع:
حكايت دولت و فرزانگي
| نظرات (0) |
| Power By: ParsFa.Com | Design By : SampleTheme |